گاهی از یک کوچه ی بن بست دلت می گیرد ... گاهی از دیدن یک ماهی قرمز حتی در تنگ بلور ... دلت می گیرد ... گاهی یک قدم آن سوتر تاریک می کند تمام راهت را ... گاهی از تصویر بی جان یک قفس ، خشک می شود پرواز در ذهنت ... گاهی می بندی راه خورشید را ، با طناب سیاه افکارت ! ... دیدن راه بی مقصد یک دوست گاهی ، محو می کند مقصد افکارت را ! به چشم دیده ام بارها ... در حیاط خلوتی کوچک می توان نسیم را ترسیم کرد ... یادمان باشد تا پرده ها هستند ، خورشید محکوم به خاموش ماندن است ... گاهی برای داشتن فردا ، پرده ی افکار را کنار باید زد ! ... جور دیگر باید دید .... پ.ن ۱ : یه اتفاقاتی باعث شد ! پ.ن ۲ : خودت می دونی چی میگم ! تو که از جنس زلالی ... تو که از جنس رهایی ... تو که از جنس سپیدی ... تو که از تبار آسمان ، تو که از قلب خورشیدی ... تو که از تبار باران ، تو که از جنس ابرهایی ... تو که از جنس نسیمی ... تو به رویای من آسمان بخشیدی ... من از تبار تصنیفم ... من از نسل پر تشویشم ... من از تکرار شمعدانی می آیم .... من از عکس های قدیمی می آیم ... من از لابلای سطرهای خاطره می آیم ... من از عمق چشمان مادرم می آیم ... من از آسمان بی مرز یاکریم ، از نگرانی های همه شاعران زمین ، از ناگفته های دل شب می خوانم ... من از شب آرامش جیرجیرک می خوانم ! من از کودک و بادبادک می خوانم ... من از سکوت پنجره می ترسم ! من از مرگ یک قصیده می ترسم ... من به پرواز قاصدک ایمان دارم ، من به « چترها را باید بست » ، من به شهر پشت هیچستان ایمان دارم ، من آنم که از جنس من کمیاب است ! من آنم که دردهایم از جنس احساس است ، تو آنی که از جنس اشک های منی ... من به تو مدیونم که از جنس منی ... من به تو محتاجم که هم رنگ منی ، من در تو اسیرم که در بند منی !!! من آن غریبم که تو موطن منی ، من آن درویشم که تو مولای منی ، من آن مجنونم که تو لیلای منی ، من به تو مدیونم که از جنس منی ... همره من ، مینازم به یک قدم با تو ! تو که کوچه ی همیشه از آن منی ... تا به امروز پاییز همسفر رنگی احساسم بود ، حال تو آن رنگین کمان جاودان منی ... شب به من وسعت آرامش می داد ، شب و روزم یکی با تو ! آرامش هر آن منی ... ریحان و سهراب و نسیم ، نشان ساده ی احساسند .... تو آن نوای موسیقی احساس منی .... فریاد می زنم این مصرع تکراری ... من به تو مدیونم که از جنس منی .... پ.ن ۱ : تقریباً مال یک ماه و نیم پیش بود ... توی بلاگ نیومده بود فقط که الان اومد ! پ.ن ۲ : تقدیم به آتنا ... که خیلی از دوستام می دونن چقدر برام عزیزه ... بعد نوشت : این شعر در جواب شعریه که آتنا برای من نوشت ، که بخشی از اون هم سردر بلاگ کوبیده شده ! ما بقی اون هم تو کامنت دونی همین پست هست .... تو بانوی خورشیدی فردای منی ... تو تسبیح مقدس لب های منی ... تو شعر تنهایی تنهای منی .... تو آرامش بعد اشک های منی ... تو همانی که مادر می گفت روزی .... تو تسکین بغض و دردهای منی ... تو همانی ، دلیل رشد برگ های شمعدانی ... تو تمام دردهای باغچه را درمانی ... تو پایان کابوس تاریک شبهای منی ... تو آرامش گمشده ی کودکی های منی ... تو آخرین کلام یادداشت های منی ... که روزی با دست خطی کج ، نوشتم ای کاش ... با تو می توان تا خدا پرواز کرد ... تو همان بال سپید پرواز منی ... در آغوش تو می توان فهمید حس یک ماهی را ... که سرخ و بی همدم ، گوشه ی شیشه ای یک تنگ ... آرزوی دریا دارد ... تو .... تو دریای منی ... پ.ن ۱ : امروز .... پ.ن ۲ : برای بودنت ... تقدیم به بودنت ! بسپار دل را به نسیمی که به قلبت می تابد ... گوش بسپار به صدای پر مرغان اساطیر ... سهراب هنوز هم زندست در دل هر کودک ۱۰ ساله ی شهر ... از سر لطف چند قدم بنشین با پیرزن دل مرده ی همسایه ... غبار سالخوردگی را می توان از نگاه دل مادر دزدید ... عشق هدیه کن به هر دست فروشی که از خیابان می گذرد ... جان ببخش از پشت شیشه با لبحندت ، به یک قاصدک که رو به آسمان دارد ... پ.ن ۱ : همینجوری ! رنگ جمعه همیشه اینگونست ، مثل تقویم ... سرخ تکراری ! سال هاست من و تو محکومیم به این تکرار ، روزهای تکراری ، خواب های تکراری ، رویای تکراری ... مثل یک ماهی ، در هشت پر حوض ... دنیای تکراری ! مثل گلدان نشسته پشت پنجره که سهمش از آسمان خردیست ، هر روز خیره می مانیم به همین آسمان تکراری ... مثل بید مجنون حیاط ، پایبند به یک عهد دیرینه ، محکومیم به لرزیدن ، از هر باد تکراری ... مثل آفتابگردان چشم به دنبال خورشید داریم ، عاقبت خسته خواهیم شد از این معبود تکراری ! بیا بگریزیم از این گردش های بی پایان ، تن بشوییم از این حوض تکراری .... چشم بگشاییم ، آسمان بیشتر از وسعت پنجره است ! پرواز باید کرد از پشت این شیشه های تکراری ... هوای این روزهای کوچه های پرسه ، بارانیست ... باید که بارانی شویم ، بدون این چترهای تکراری ... باز هم تکرار می شود این تقویم ،جمعه ی دیگری در راه است ، باید در همین چند روز فکری کرد برای این تکرار تکراری ! ... پ.ن ۱ : هیچوقت از جمعه خوشم نیومده ! کاش برای تنوع هم شده بعضی جمعه ها تعطیل نبود ! البته من بعضی جمعه ها میرم سر کار که تنوعی باشه !!! پ.ن ۲ : اگر با تمام وجودت به چیزی که می خوای ایمان داشته باشی ، می تونی از رادیوی خراب ماشینت که آنتن هم نداره ، آهنگ love Story رو گوش کنی !!! پ.ن۳ : باز هم عکس بی ربط !



گاهی از یک خاکستری کم رنگ دلت می گیرد ...
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت
7:53 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
تو که از جنس هوایی ...
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت
2:2 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
تو تجلی رویاهای منی ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت
0:23 قبل از ظهر توسط پينوكيو| |
بگیر دستی را که در چشمانت جاریست ...
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
11:12 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
جمعه ها هوای اینجا مبهوت و تکراریست !
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت
11:7 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |


