تبليغاتX
دست نوشته های پینوکیوی من
دست نوشته های پینوکیوی من

بگیر دستی را که در چشمانت جاریست ...

بسپار دل را به نسیمی که به قلبت می تابد ...

گوش بسپار به صدای پر مرغان اساطیر ...

سهراب هنوز هم زندست در دل هر کودک ۱۰ ساله ی شهر ...

از سر لطف چند قدم بنشین با پیرزن دل مرده ی همسایه ...

غبار سالخوردگی را می توان از نگاه دل مادر دزدید ...

عشق هدیه کن به هر دست فروشی که از خیابان می گذرد ...

جان ببخش از پشت شیشه با لبحندت ،

به یک قاصدک که رو به آسمان دارد ...

 

پ.ن ۱ : همینجوری !

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
جمعه ها هوای اینجا مبهوت و تکراریست !

رنگ جمعه همیشه اینگونست ، مثل تقویم ... سرخ تکراری !

سال هاست من و تو محکومیم به این تکرار ،

روزهای تکراری ، خواب های تکراری ، رویای تکراری ...

مثل یک ماهی ، در هشت پر حوض ... دنیای تکراری !

 

مثل گلدان نشسته پشت پنجره که سهمش از آسمان خردیست ،

هر روز خیره می مانیم به همین آسمان تکراری ...

مثل بید مجنون حیاط ، پایبند به یک عهد دیرینه ،

محکومیم به لرزیدن ، از هر باد تکراری ...

مثل آفتابگردان چشم به دنبال خورشید داریم ،

عاقبت خسته خواهیم شد از این معبود تکراری !

بیا بگریزیم از این گردش های بی پایان ،

تن بشوییم از این حوض تکراری ....

تن بشوییم از این همه تکرار

چشم بگشاییم ، آسمان بیشتر از وسعت پنجره است !

پرواز باید کرد از پشت این شیشه های تکراری ...

هوای این روزهای کوچه های پرسه ، بارانیست ...

باید که بارانی شویم ، بدون این چترهای تکراری ...

 

باز هم تکرار می شود این تقویم ،جمعه ی دیگری در راه است ،

باید در همین چند روز فکری کرد برای این تکرار تکراری ! ...

 

 

پ.ن ۱ : هیچوقت از جمعه خوشم نیومده ! کاش برای تنوع هم شده بعضی جمعه ها تعطیل نبود ! البته من بعضی جمعه ها میرم سر کار که تنوعی باشه !!!

پ.ن ۲ : اگر با تمام وجودت به چیزی که می خوای ایمان داشته باشی ، می تونی از رادیوی خراب ماشینت که آنتن هم نداره ، آهنگ love Story رو گوش کنی !!!

پ.ن۳ : باز هم عکس بی ربط !

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
سرزمین بادهای خاکستری ...

سرزمین نورهای از گور برخاسته ...

سرزمین تمام تعفن ها !

سرزمین شقایق های اعدامی ،

سرزمین برف های به گرما تبعید ،

سرزمین گلی که نشکفته پرپر شد !

سرزمین خاطرات بر باد رفته ،

سرزمین کودکی های مرده ی من ...

 

سرزمین مردم من این است !

سرزمینی که در آن زندگی کم رنگ است !

من در این اطراف غریبم اما !

مادرم یک کوچه آن سوتر ، دست کودکی هایم را رها کرده ...

با اشک هایی از جنس دلتنگی ،

دست هایی از ظلمت سرشار ،

یک به یک مردم را لمس می کنم با احساس !

 

من در این سرزمین هیچ شعری نمی یابم !

به خدا مردم اینجا گلدان هایشان خالیست !

من در این اطراف سال هاست ، حرف هایم را در مشت دارم ...

گره کرده بر چشم می مالم ، می گریم بسان کودکی ۷ ساله !

شاید بیابم آشنایی و بگشایم دست ...

رویای من شاید گشودن مشتم باشد ...

 

در این سرزمین بی عابر ...

هیچ کس دوست نمی داند چیست ...

 

پ.ن ۱ : گاهی وقتی دلم پره حتی بر نمی گردم ببینم چی نوشتم ! فقط می نویسم و میرم جلو ... !!!

پ.ن ۲ : امشب از اون شباست که من دوباره دیونه می شم ...

پ.ن ۳ : سردر اینجا هم عوض شده .... عزیزی برام چند خط با ارزشی نوشته ، که بخشی از اون رو کوبیدم به سر در ...

پ.ن ۴ : همچنان درگیر زیستن هستیم !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
اینجا فکرها چه غریب ...

دست ها چه از هم دور !

اشک ها چه روانند اینجا ...

نگاهم بر تو خیره ،

چه روانم در تو و جاری در تو ...

چه اسیرم اینجا ، چه زندانم در تو !

چه کردی با من ... چه هستم با تو !

 

اینجا من ، اینجا تو نیستی در من ...

من همه تو ، تو اینجا ، اینجا بی من !

میگیرد تو را از من ، چه بی رحم است اینجا ...

 

من همه فکرم دریا ، دریا همه من ..

اینجا چه بی دریا ! چه خشک است اینجا ...

دریا تو ، آبی تو ، آسمانم تو

آسمان هم زردست اینجا ...

اینجا ، چه بی رنگ است اینجا !

 چه پاییز است اینجا !

تو در من بی حد ! تو در من بی هیچ مرزی ...

اینجا چه محصور ! چه بی اندازه تنگ است اینجا !

من از تو نور ، من از تو خورشید می جویم ....

فانوس می دهند دستم ، چه محدود است اینجا !

تو را من دوست ، تو را من نزدیک می نامم ...

با چه نامردی مرا از من دور می کند اینجا !

 

عاقبت می گریزم زینجا ، می شتابم سویت ....

چه شب گردی سردی ، راه را دور می کنند اینجا !

بال من ، امید پروازم بده ...

آسمان را هم در گور می کنند اینجا !

 

 

پ.ن ۱ : مدت ها نبودم ! شدیداً درگیر کار بودم و البته هستم ! منتها کمی آزادتر شدم ! از دوستانی که بهشون سر نزدم عذرخواهی میکنم ...

پ.ن ۲ : بدینوسیله سال ۸۸ را سال کار می نامم !!!

پ.ن ۳ : دلم خیلی چیزها می خواهد ! دلم خیلی می خواهد ! دلم می خواهد ! دلم خیلی ...

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
چشمانت مست ...

لبانت مست ...

ای همه تار و پود نگاهت مست ...

 

ای همه مستی این می از رنگ صدایت ...

ای همه وجودم مست از ناب نوایت ...

ساقی من ، ناجی من ، دلیل هر مستی من ...

کوثر من ، ساغر من ، شور سرمستی من ...

چشمانت مست ...

لبانت مست ...

ای همه تار و پود نگاهت مست ...

نگاهت مست ...

شراب من ، بی تو مستی سر نمی زند به شب هایم ..

سرخی پیاله تمثیل لب های تو است ...

ناب عاشقی مدیون درگاه تو است ...

ای وجودت کافی ، همه عاشقان از وجودت مست ...

چشمانت مست ...

لبانت مست ...

ای همه تار و پود نگاهت مست ...

 

کوچه از جای پایت مست ...

گل از عطر کلامت مست ...

آب از زلال رویایت مست ...

کوچه ، گل ، آب همه یک لحظه از مستی من ...

همه ذرات وجودم از انعکاس رخسارت مست ...

چشمانت مست ...

لبانت مست ...

ای همه تار و پود نگاهت مست ...

 

 

پ.ن ۱ : امروز خوب بود ! هانیه ، آیدا ، نفیسه ... خوش گذشت ... یه تی شرتم خریدم !

پ.ن ۲ : این داداش امین ما رفته سربازی هانیه خانوم دلش تنگ شده ! هی من دلداریش میدم ! البته وظیفمه هااااا ! هرچی باشه یه خواهر که بیشتر نداریم ! ( دو نقطه دی )

پ.ن ۳ : هانیه مرسی که هستی !

پ.ن ۴ : بی مخاطب خاص !!! ( این باید پ.ن ۱ می بود فکر کنم !! )

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |